بهمن 92
چیزی نمی نویسم مگر از شیرین زبونیهایت که امیدوارم در خاطرم باقی بماند...
مثلا میخوای یه چیزی و از ته قلبت نفی کنی، بعد از نه می گی اصلن...
همش کملات سوالی داری، چرا؟چیه؟کجا؟ چطور؟ ... و چرا از همشون بیشتر امروز راننده ی تاکسی کلی به این چراچراچرا گفتنهات خندید...
از راههای خودت خوب بلدی اذیتم کنی...
می گی مامان موهامو رنگ کن می خوام عروس بشم... می گم مامان شما داماد میشی، می گی پس مامان تو عروس بشو من داماد بشم، می گم مامان من عروس شدم بابا داماد شده، می گی پس من عروس می شم...
می گم ابوالفضل بیا بخواب، می گی مامان داشتم به لامپ فکر می کردم!!!
توجه عجیبی به ریش و سبیل پیدا کردی، اینکه این آقا سبیل داره یا ریش داره، گاهی می گی مامان من کی ریش و سبیل در میارم؟
گوشی میخوای میگم وقتی دانشجو شدی برات میخرم... امان...
بازیه قایم موشک و دایی علی یادت داد، البته نصفه نیمه یاد گرفتی، و خیلی زیاد علاقه نشون میدی، معمولا جاهای تکراری قایم میشی، از سک سک گفتن هم لذت میبری...
راست و چپ و یاد گرفتی...
گیر دادی باباجون برات هلی کوپتر بخره...
می گی مامان کی من و سوار بالون می کنی؟ آخه مامان من بالون از کجا بیارم؟؟؟
از ربات کوچولو دست کشیدی و جاش یه گاری خواستی که عکسش پشت یکی از کتابها اونم به اندازه ی یه بند انگشت بود، می گفتی مامان ازاینا بخر من اسباب بازیهامو بریزم توش هلش بدم و بازی کنم، دیروز بعد از رد کردن درخواستت برای خرید ماشینهایی که یه فروشنده کنار خیابون بساط کرده بود، برات یه گاری خریدم...
مرتب می پرسی ساعت چنده؟؟؟
نسبت به روزهای هفته کنجکاو شدی...
علاقه ی شدیدی به گردگیری و جارو برقی داری، من که دستمال و شیشه پاک کن برمیدارم ازم پیشی می گیری...
اگه خنده ی یکی موجب دلخوریت میشه، می گی چرا به من میخندی؟
پسر بد همچنان فحشته...
راننده صداشو بچه گونه می کنه و کرایه رو ازت می گیره، می گی مامان این آقا چرا خودشو برام لوس می کنه؟!
یه رژ کم رنگ زدم تو متروییم، می گی مامان از اینا نمال... بابا غیرت...
از دیدن فیلم عروسیمون خیلی لذت بردی و مرتب می پرسیدی مامان ابوالفضل کجاست؟ تو شکمته؟
با یه لحن خیلی بامزه ای میخونی:کیه کیه در میزنه، در رو با دست میزنه(با دست میزنی)،در و با پا میزنه(با پا میزنی)...بعد می گی منم منم در میزنم مادرتون، غذا آوردم براتون...
چند روزیه به کتاب شنگول و منگول علاقه ی بیشتری پیدا کردی...
با انگشت دستم، با قیچی ناخنگیرت، با آب دستشویی، با آب ظرفشویی، دوست میشی و مخاطب قرارشون میدی...
خاله منا برات دوتا بسته دراژه گرفته، میخوای به دوستی که تازه پیدا کردی بدی، بسته نصفه رو اهدا می کنی و اونی که کامله رو برای خودت نگه می داری...
هیچ خاطره ای از ذهنت پاک نمیشه، هر فردی و که یه بار دیدی و یادته و به یادم میاریشون...
چند وقتیه عکس ازت نگرفتم، از عکسهای قبلیت چندتایی میذارم...








بهمن 92 
